على اكبر دهخدا

818

امثال و حكم ( فارسى )

دكاندارى كردن . كالاى دكان خويش را ستودن . عامه يا مريدان خويش را با صورت اعمال نيك يا گفتارهاى نغز فريفتن . دكان مال تو اما ناخنك مزن . اينكه به زبان گويد همه چيز من تراست . عمل او بر خلاف آن باشد . دگر ره گر ندارى طاقت نيش * مكن انگشت در سوراخ كژدم . سعدى . رجوع به : هركسى انگشت خود يكره . . . ، شود . دگر شوى تو و ليكن همان بود شب و روز * دگر شوى تو و ليكن همان بود مه و سال . قطران . رجوع به : جهان بگردد و ليكن . . . و رجوع به : دنيا قديم است ، شود . دلا تا بزرگى نيايد بدست * بجاى بزرگان نشايد نشست . نظامى . رجوع به : تكيه بر جاى بزرگان . . . ، شود . دلا خو كن به تنهائى كه از تنها بلا خيزد . رجوع به : از بلا دورى طمع دارى . . . ، شود . دلارامى كه دارى دل در او بند * دگر چشم از همه عالم فروبند . سعدى . نظير : خدا يكى يار يكى . دل‌آزرده را سخن سخت است . دل آسان است با دل درد بايد * ( در اين گرما كه باد سرد بايد . . . ) نظامى . نظير : نه مردم شمر بل ز ديو و دده * دلى كو نباشد به درد آژده . دلا سلوك چنان كن كه گر بلغزد پاى * فرشته‌ات به دو دست دعا نگهدارد . حافظ . دلاكها چون بيكار مانند سر يكديگر تراشند . دلاكى را با سر كچل من ياد ميگيرد . دلاكى و استغنا ! از مجموعهء مختصر امثال طبع هند . دل آنجا گرايد كه كامش رواست * خوش آنجاست گيتى كه دلرا هواست . اسدى . نظير : كجا خوش است ؟ - آنجا كه دل خوش است . دلاورتر از نر بود ماده شير . * ( به جائى كه باشد ياران دلير . . . ) امير خسرو . دلاور چو از بيشه بگرفت شير * نشان ده كجا ماندش زنده دير ( . . . و گر مهر بر خسته شير آورد * همان شير او را به زير آورد . ) رجوع به : دشمن چو بدست آمد . . . ، شود . دلاور كه ننديشد از پيل و شير * تو ديوانه خوانش مخوانش دلير . فردوسى . دلايل قوى بايد و معنوى * نه رگهاى گردن بحجت قوى . سعدى . دل از آز گيتى چه پر كرده‌اى * از او چون برى آنچه ناورده‌اى . اسدى . دل از ديرى كار غمگين مدار * تو نيكى طلب كن نه زودى كار . اسدى .